X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
وابــستگی حضور دنیا در ذهن است ؛ وقتی دنیا در ذهن ناپدید شد ، این را وارستگی می گویند.

وبلاگ حقوق

همانطور که مایل نیستم بنده کسی باشم، حاضر نیستم آقای کسی باشم. کسانی که مخالف آزادی دیگرانند، خود لیاقت آزادی را ندارند.((آبراهام لینکلن)) .

تذکر مهم : بیشتر مطالب این وبلاگ برگرفته از سایت های دیگر است . و سعی شده حتی الامکان اسم نویسنده مطلب آورده شود .اگر مطلبی به اسم نویسنده وبلاگ یا کس دیگر آورده شده عذرخواهی میشود.

بازدید : مرتبه
تاریخ : پنج‌شنبه 15 دی 1390

پیرمرد می گوید رئیس جمهور به او قول داده 10 میلیون برای درمانش بدهند اما یک میلیون به او رسیده است.

این روایت پیرمردی ست که خود را در این سن یک فدایی می داند برای رئیس جمهورش . مردی که حتما عکس بوسه احمدی نژاد بر شانه اش را در تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری سال 88 دیده اید. در آن پوستری که با فونتی درشت بر رویش نوشته شده بود:« دکتر محمود احمدی نژاد؛ مردی از جنس مردم»


عیسی خانی یکی از افتخاراتش را عکسی می داند که با رئیس جمهور است

  
این قصه پیرمرد صیاد است که رفت به ملاقات رئیس جمهور . او که عمرش را در دریا گذرانده برای صید ماهی. مردی که خود را صاحب سابقه مبارزاتی هم می داند ؛« تمام شهربانی مازندران دنبالم بود اما نمی توانستند بگیرندم. اسمم را در روزنامه ها هم زده بودند. » مرد سالخورده از سال های دور قبل از انقلاب می گوید از روزگار جوانی ؛ از نیمه شب هایی که سوار بر قایق چوبی پارویی باید دور از گزمه های حفاظت دریا ، ساعت ها پارو می زده تا برسد به تورهای صیادی صیادان شیلات و ماهی های خاویاری اش را قبل از رسیدن صیادان با خود ببرد برای امرار معاش؛ «من زندگی ام ماهی گیری بوده. به زور می گفتند شما حق ماهیگیری ندارید. برای همین یواشکی می رفتیم به دریا برای صید. آنها هم اسمم را داده بودند به شهربانی...»

سال ها از ایام صیادی گذشته و او مدتهاست که تمام دنیایش شده جنگ با بیماری های مختلف پیری و دکه کوچک وسط بازار ماهی فروش ها . کسب و کاری که چون دریایش دیگر ماهی برای صید ندارد ، باید تغییر کند به مرکز فروش ترشی و ماست کیسه ای.

جمعه ؛ 2 دی ماه 1390 و درست در ساعات پس از اذان ظهر ، اینجا بازار ماهی فروش های بابلسر است. جایی که پیرمرد ، چند روزی است دکه ماهی فروشی اش را تبدیل کرده به مرکز فروش ترشی و ماست کیسه ای . روبرویش ایستادیم. می خواهیم درخواست مصاحبه از او کنیم اما هم پاتوقی هایش می گویند احتیاط کنید چون حاجی کمی جوشی است!

کسبه بازار برای اینکه سر به سرش بگذارند ، گاهی چیزی درباره رئیس جمهور می گویند و پیرمرد هم با چوب ، دنبال شان می کند یا ناسزایی می گوید و نفرینی میکند. برای حرف زدن درباره رئیس جمهور اما همیشه آماده است. حتی اگر وعده داده شده از سوی احمدی نژاد درباره اش اجرا نشده باشد.

این گفت و گو از معرفی اش شروع می شود:« اسم من عبادالله عیسی خانی است و 80 ... 87 سال سن دارم.» این را می گوید و می سد درباره قصه ملاقات با احمدی نژاد؛« بابلسر آمد با طیاره ، پارکینگ یک . فکر کنم 6 یا 7 سالی می شود.»

پارکینگ یک ؛ بابلسر بلواری ساحلی دارد که 9 ورودی دریایش را محلی ها از پارکینگ یک تا 9 ، می نامند. در پارکینگ یک ؛ زمین فوتبالی است که سکو ندارد و تنها ورزشگاه شهر محسوب می شود. جایی که معمولا مهمانان ویژه برای سخنرانی از بالکن اداره تربیت بدنی اش استفاده می کنند و مردم در زمینش می ایستند. قبل از احمدی نژاد ، سال های سال قبل یعنی اواخر سال 74 بود که یکبار آیت الله هاشمی رفسنجانی در دوره دوم ریاست جمهوری اش به این شهر رفت. از چند روز قبل این دیدار ، شهر به ولوله افتاده بود و خیابان پر چاله بولوار ساحلی برای این دیدار ، آسفالت شد و تمام شهر آن روز تعطیل بود و مردم همه جمع شده بودن برای دیدن رئیس جمهور. آن روز البته هاشمی سوار بر هلی کوپتر آمد و اصلا آن خیابان تازه آسفالت شده را ندید . درست مثل محمود احمدی نژاد که او هم سوار بر هلی کوپتر آمد سخنرانی اش را کرد و رفت !

دیدار پیرمرد با رئیس جمهور یک سالی بعد از شروع ریاست جمهوری او بوده . دیداری در سال 1385 در دور اول سفرهای استانی. اما آیا پیش از این هم او به احمدی نژاد رای داده بود؟ مثلا در دور اول انتخابات ریاست جمهوری؟؛« از اول تا آخر به احمدی نژاد رای دادم.» می گوید ، لبخندی می زند و تاکید می کند از اول تا آخر و بعد دوباره ادامه می دهد:« رای دادم؟ اینجا همه عکس های من زده است. همه می دانند. همه جا را عکس های احمدی نژاد زده بودم .» و بعد آلبومش را نشان می دهد. عکس هایی که گرفته با پوسترهای خودش و احمدی نژاد.

چرا احمدی نژاد را دوست دارد؟ پاسخش این است:« چون فقیر دوست است.» او با احمدی نژاد حرف زده و از رئیس جمهور کمک خواسته. این شروع روایتش است از آن دیدار:« 6 میلیون به من پول دادند ؛ 100 تومن دستم رو گرفت .

 10 میلیون به من پول دادند ؛ یک میلیون دستم را گرفت. الان هم دارم ماهی 30 هزار تومان قسط می دهم.» حرف هایش را لحظه ای بعد یکی از کاسب های بازار شرح می دهد:« بار اول احمدی نژاد برایش 6 میلیون در نظر گرفته اما فقط 100 هزار تومان پول به او دادند. بار بعد رئیس جمهور گفته 10 میلیون به او بدهند اما فقط یک میلیون پول به او دادند. » و دوباره نوبت خود پیرمرد است که پاسخ بدهد. اینکه این پول ها را چه کسی نگذاشته به دستش برسد. ابتدا سئوال را متوجه نمی شود و می گوید:« احمدی نژاد دیگر . به او نامه دادم که کمکم کند .

من به او گفتم مریضم. مریض هم بودم و الان هم هستم. تومور در مغزم بود.» با دست سرش را نشان می دهد. سئوال اما درباره اینکه چه کسی گفته به او پول بدهد نبوده ، در این باره بوده که چه کسی نگذاشته این پول ها را به او بدهند که در پاسخش با لهجه غلیظ مازندرانی می گوید:« خوردند دیگر من چه می دانم چه کسی این پول را خورد من مریض بودم. رفتم پیش رئیس جمهور ، گفتم مریضم و او گفت غصه نخور هرچه پول درمانت بشود را می دهیم.

 برو هرچه درد داری برای درمانت پول می خواهی برایت می فرستیم بیاید. 6 میلیون قرض داشتم ، هنوز هم دارم . الان هم 6 میلیون زیر قرضم. او به من گفت چون مریض هستی ، کمکت می کنیم. آن روز که پیش رئیس جمهور رفتم خیلی شلوغ بود به سختی به او رسیدم. او گفت پول می دهد و نوشت 6 میلیون اما فقط 100 هزار تومانش را به من دادند. بعد هم نوشت 10 میلیون اما یک میلیونش را به من دادند.»

از او درباره کسب و کارش می پرسیم. درباره ترشی فروشی اش که انگار علاقه ای به این کار ندارد:« من 70 سال در کار ماهی بودم. من بچه تبریزم اما 70 سال است آمدم اینجا و کارم ماهی است.» اینکه اصالتی تبریزی داشته باشد با این لهجه مازندرانی ، دور از ذهن است اما پیرمرد می گوید:« ترکی بلدی بیا ترکی حرف بزنیم تا ببینی تبریزی هستم.»

گذشتن از صف محافظان رئیس جمهور در این روزهای شلوغ کاری بس دشوار است. پیرمرد بیمار ؛ چطور خودش را به احمدی نژاد رسانده بود؟ این پرسشی مهم است که او در پاسخش می گوید:« قبل از اینکه از پله ها برود روی سن ، جلویش را گرفتم و گفتم مریضم. پول ندارم ، کمکم کنید او هم گفت کمکم می کند. رفتم جلو و به محافظان گفتم بیایید بگردید . من که چیزی ندارم. نه چاقو نه پنجه بوکس. این کتم و لباس هایم بیایید بگردید. بعد هم رفتم پیش احمدی نژاد.»

چرا کمک های رئیس جمهور به پیرمرد نرسید؟ او می گوید:« دور و اطرافیانش ؛ این آقا نگذاشت ، آن آقا نگذاشت ، آن یکی آقا نگذاشت و حق مرا خوردند.»

پیرمرد البته هنوز هم رئیس جمهور را دوست دارد و می گوید:« دوستش دارم چون فقیر دوست است. برای انتخابات ، همه این بازار را پر کرده بودم از پوسترهایش. وقتی رای آورد برای هم بازار شیرینی پخش کردم ، شیرینی دادم.»

پیرمرد حتی با اینکه قانون می گوید یک رئیس جمهور تنها دو دوره متوالی می تواند مرد اول دولت باشد ، امید به ماندن احمدی نژاد در راس دولت دارد؛« انشاالله باز هم رئیس جمهور می شود. امید داشته باش ، حتما همانی می شود که می خواهی. امیدت که به خدا باشد ، می شود . اول به خدا بعد به ائمه(ع) و قرآن . »

به نظرش آیا کسی مثل احمدی نژاد باز هم می آید ؟ ؛« من که چشمم آب نمی خورد» و این پاسخ صریح پیرمرد است. و البته نظرش درباره اطرافیان او:« اطرافیانش؟ نمی گذارند او کارش را بکند دیگر.» و این همان جمله ای است که مدام همه منتقدان اصولگرای دولت هم به زبان می آورند . جریان نزدیکانی که سیاسی تر ها حتی برایش اسم هم انتخاب کرده اند و« انحرافی » می خوانندش. این پیرمرد اما اطرافیان رئیس جمهور را همان هایی می داند که نگذاشتند پولهایش را بگیرد.

او که همه شهرتش را مدیون دیدارش با رئیس جمهور است آیا از اینکه مردان تیم تبلیغاتی احمدی نژاد از عکسش در انتخابات استفاده کردند، رضایت دارد؟ او می گوید:« چرا راضی نباشم؟ عکس من همه جای دنیا رفت. از آمریکا ، شوروی ، ژاپن و مشهد. همه جا مرا می شناسند. چرا ناراحت باشم؟ پوسترهای بزرگم را همه جا زدند و همه دیدند.»

و این قصه پیرمردی بود که رئیس جمهورش را دوست دارد. پیرمردی ماهی فروش که حالا کارش شده فروختن سیرترشی و ماست کیسه ای.




طبقه بندی:
ارسال توسط مرتضی
آرشیو مطالب
صفحات جانبی


پیوند های روزانه
لوگودونی
موسسه خیریه محک دانلود کتب کمیاب پیام نور تاریخ کوروش از کتزیاس
محل تبلیغات
وزارت دادگستری اصل 44
محل تبلیغات
وبلاگ سعید صمدی
محل تبلیغات
کمک به سومالی
نظر سنجی هفتگی
محل تبلیغات